اردو
اردوی ابیانه خوش گذشت ... رفته بودیم برای عکاسی ... یادش بخیر آقای جعفری فریز کردن رو کنار اون چشمه خروشان لب جاده برامون توضیح داد، عکس های خوبی از اون منطقه و بچه ها دارم ..
دوربین خواهرم رو برده بودم اما از همون اول بنای ناسازگاری رو گذاشته بود ، ( حالا نمی خوام بگم که من بلد نبودم باهاش کار کنم) اما بنده خدا بابای اسکندر هر دفعه بهم توضیح می داد باید چیکار کنم .
فاطمه تو این اردو مثل مامان ها شده بود، تازه کلی هم به فکر نظافت محیط زیست بود ( اون باید می اومد سازمان، من اینجا اشتباهی ام) کلی هم پند و نصحیت بهداشتی مهمونمون کرد :)))))
صبحونه رو تو پارک ورودی کاشان نوش جون کردیم ... اون روز همایش دوچرخه سواری برگزار میشد اما پارک خلوت بود ... بوی چمن خیس خورده و ی صبحونه دور همی، یک عالمه انرژی داشت، یادمه یکی از همکارای خبرنگار رو اول صبح جمعه سرکار گذاشتیم.
مسیرمون ابیانه بود ... حالا نمی خوام اسم ببرم از دو نفر که تو آدرس گرفتن و آدرس خوندن، سوتی دادن و ی دور کامل دور اصفهان چرخیدیم ... اما تو جاده بودن و گوش سپردن به موسیقی یکی از علایق منه که محقق شد .
یادش بخیر .. "همه چی آرومه" و "اصلا حواست نیست"
بازدید از خونه های تاریخی و عکس هایی که گرفتیم ... نماها و کادرهای مختلف ... ناهار که بام کاشان بودیم...
میوه پوست گرفتن فاطمه و تعارفش به ما با چاقو موقعی که داشتیم از سرازیری بالا و پایین می رفتیم و زینب که خیلی ریلکس و راحت سر ساعت گرفت خوابید و خانم رییسی ک تو کادرهای مختلف از خودش عکس ثبت می کرد، رو از برگشتمون به یاد دارم.
عکس های ما از ابیانه ثبت شد و سر کلاس ارائه شد .. البته من ارائه ندادم چون خیلی حرفه ای نبود، من بیشتر شکار لحظه ها داشتم ...
لحظه های خوب ما تو دانشگاه می گذشت و می گذشت و می گذشت ...