امید وصال
امید وصال می کشد سوی توام
تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می ایم و آشفته تر از موی توام
**
پنج شنبه آخر سال و یک دیدار ...
**
پنج شنبه آخر سال و یک دیدار ...
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحال روزگار …
خوش بحال چشمه ها و دشتها
خوش بحال دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جان لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب …
ای دل من، گرچه در اين روزگار جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن
گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می دارد
نه بی او می توان بودن نه با او می توان گفتن
هزارم درد می باشد که می گویم نهان دارم
لبم با هم نمی آید چو غنچه روز بشکفنن
ز دستم برنمی خیزد که انصاف از تو بستانم
روا داری گناه خویش و آنگه بر من آشفتن ؟
که میگوید به بالای تو ماند سرو بستانی
بیاور در چمن سروی که بتواند چنین رفتن
چنانت دوست می دارم که وصلم دل نمی خواهد
کمال دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
نصیحت گفتن آسان است سرگردان عاشق را
و لیکن با که می گویی ؟ که نتواند پذیرفتن
شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غمخواران
ز دست خواب میکردم کنون از دست ناخفتن
گر از شمشیر برگردی ، نه عالی همتی سعدی
تو کز نیشی بیازردی ، نخواهی انگبین رفتن
در پهنه دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله گردی پیداست
فریاد زدم :دوباره دیداری هست؟
در چشم ستاره اشک سردی پیداست...