آنکه روزم سیه کند این است

شاد کن جان من، که غمگین است

رحم کن بر دلم، که مسکین است

روز اول که دیدمش گفتم:

آنکه روزم سیه کند این است

روی بنمای، تا نظاره کنم

کارزوی من از جهان این است

دل بیچاره را به وصل دمی

شادمان کن، که بی‌تو غمگین است

بی‌رخت دین من همه کفر است

با رخت کفر من همه دین است

گه گهی یاد کن به دشنامم

سخن تلخ از تو شیرین است

دل به تو دادم و ندانستم

که تو را کبر و ناز چندین است

بنوازی و پس بیازاری

آخر، ای دوست این چه آیین است؟

کینه بگذار و دلنوازی کن

که عراقی نه در خور کین است

هزار امید و هر هزار تویی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌ توگذشت
چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی؟!

دلم ز هرچه به غیر ازتو بود، خالی ماند
در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی ست
ستاره‌ ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من ‌اند
چه باک زان‌ همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست
مرا هزار امید است و هر هزار
تویی

***

تقدیم ب خودم

آن منی

بي همگان به سر شود بي تو به سر نمي شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي شود
ديده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بي تو به سر نمي شود
جان ز تو جوش مي کند دل ز تو نوش مي کند
عقل خروش مي کند بي تو به سر نمي شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بي تو به سر نمي شود
جاه و جلال من تويي ملکت و مال من تويي
آب زلال من تويي بي تو به سر نمي شود
گاه سوي وفا روي گاه سوي جفا روي
آن مني کجا روي بي تو به سر نمي شود
دل بنهند برکني توبه کنند بشکني
اين همه خود تو مي کني بي تو به سر نمي شود
بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي بي تو به سر نمي شود
گر تو سري قدم شوم ور تو کفي علم شوم
ور بروي عدم شوم بي تو به سر نمي شود
خواب مرا ببسته اي نقش مرا بشسته اي
وز همه ام گسسته اي بي تو به سر نمي شود
گر تو نباشي يار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بي تو به سر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم
سر ز غم تو چون کشم بي تو به سر نمي شود
هر چه بگويم اي سند نيست جدا ز نيک و بد
هم تو بگو به لطف خود بي تو به سر نمي شود
***
پیرمردی امروز تو روستا این تصنیف رو می خوند ... سیزده ام به در شد ...